;

به نقل از رس فیلم :





The Passenger (مسافر) —-۱۹۷۵ درام،جنایی ۱۱۹ دقیقه PG-13





امتیاز شما

70
( 3 رأی )

کارگردان : Michelangelo Antonioni

نویسنده : Mark Peploe

بازیگران : Jack Nicholson, Maria Schneider, Jenny Runacre

خلاصه داستان : روزنامه نگاری که در صحرای “ساهارا” در حال تحقیق است به قاچاقچی اسلحه ای برخورد می کند که به تازگی مرده است.وقتی او متوجه می شود او شباهت زیادی به مرد مرده دارد تصمیم می گیرد هویت او را برای خود بردارد…

 






منتقد: ایمان عباسی





لاک: بهتر نبود اگه میشد همه مکان های آشنا رو فراموش کرد؟ هر اتفاقی که اتفاده, روز به روز, همه رو ریخت دور؟

“مسافر” اثر میکل آنجلو سفریست من باب شناخت “خود” نگاهی دوباره به زندگی از دریچه ای تازه, “دیوید لاک” خبرنگار جنگی -با بازی جک نیکلسون- سعی دارد تا با تغییر هویت خود, زندگی تازه ای را تجربه کرده و خود را از نو بسازد… سکانس های ابتدایی ما را با شرایط “دیوید” اولیه آشنا می کند, خبرنگاری که من باب تهیه گزارش از وضعیت سیاسی نابسامان حکومت های آفریقایی و شناخت نیرو های شورشی به آن مناطق سفر کرده است. شروع اثر با سکوت معنا داری همراه است به نحوی که به ندرت دیالوگی بین افراد رد و بدل می شود, سکوتی که در ادامه نیز در اغلب لحظات اثر حس می شود, آنتونیونی موفق شده است با زبان تصویر به خوبی ناکامی “دیوید” را در تهیه این گزارش برساند که این ناکامی و شکست نشانه گذاری فیلمساز مبنی بر نارضایتی او از شرایط فعلی و آماده کردن مخاطب برای تصمیم عجیب “دیوید” در ادامه است, جا زدن خود به جای “دیوید رابرتسون”, دوستی که در هتل پیدا کرده. شباهت ها و تضاد های جالبی میان این دو دیوید وجود دارد, سوای نام های یکسان, چهره آنها, مدل مو, قد و… بسیار به هم شبیه است و از طرفی جایگاه این دو نیز در ضدیت قرار دارد, دیویدِ خبرنگار درصدد جمع آوری اطلاعات درباره نیرو های شورشی است تا به کمک آنها بتواند صلح را در منطقه برقرار کند اما رابرتسون به آنها سلاح میفروشد بدون اینکه به عواقب کارش توجه داشته باشد, به قول خودش “فقط یک تاجر است …” نمایی که دیوید لاک (نیکلسون) بر سر جنازه رابرتسون است همان نقطه شروع کار است, با نمایی بسته چهره این دو را رو به روی هم شاهد هستیم, چهره رابرتسون در زاویه ای قرار گرفته است که بیشترین شباهت را با چهره لاک (نیکلسون) دارد, گویا دیوید در حال نظاره کردن جنازه خود است, نوعی تولد دوباره با هویتی جدید که با “خود” گذشته اش در ضدیت است.

پس از این آنتونیونی با تمهیدات و شیطنت های خاصی گذشته این دو را روایت میکند, دیالوگ های آشنایی این دو در گذشته روی تصاویر زمان حال می آید, حتی از یک جابه جایی زمانی خاص نیز استفاده می شود که پیش تر به عنوان مثال در اودیسه کوبریک شاهدش بودیم, در حالی که لاک سرش را برمیگرداند خود و رابرتسون را می بیند که در حال صحبت کردن هستند, در ادامه نیز متوجه می شویم که آن صدایی که تصور میکردیم از گذشته بر روی تصاویر سوار است در واقع از ضبط صوت دیوید در حال پخش است. این غافل گیری ها و فاصله گذاری های فیلمساز در ادامه اثر نیز مشاهده می شود و رفته رفته جایگاه خود را پیدا میکند. پس از بازگشت دیوید از سفر, با ضرب آهنگی پایین روایت تازه شکل گرفته پیش می رود, او که اکنون به تصور سایرین کشته شده است سعی در نزدیک کردن خود به زندگی و روابط رابرتسون دارد, همچنین شاهد گشت وگذار های او در محله های قدیمی اش هستیم. از طرفی نیز به صورت موازی شرایط همسر و دوستانش و نحوه برخورد آنها با این موضوع را مشاهده میکنیم. این بخش ها شاید کمی بیش از حد نیاز به طول انجامیده باشد, اما با اینحال آنتونیونی موفق شده است به طرزی ظریف کاراکتر ها و روابطشان را پردازش کند, به عنوان مثال در یک فلاش بک شاهد این هستیم که “دیوید” همچون یک دیوانه در حال آتش زدن شاخ و برگ هاست و این حرکتش با اعتراض همسرش رو به رو می شود, از طرفی این حرکت او می تواند اعتراض نمادینی نسبت به شرایط زندگی اش باشد و از طرفی تفاوت او و همسرش و رابطه سردشان را تصویر کند, رابطه سردی که در ادامه با هم آغوش شدن همسرش با یکی از دوستان قدیمی دیوید و خورده فلاش بک هایی دیگر بیشتر نمود پیدا میکند.

با ورود به فاز سوم و نهایی (سفر دیوید به اسپانیا) روایت اثر به دو شاخه تقسیم شده و با تدوین موازی پیش می رود, آشنایی دیوید و دختر بی نام را میتوان همان نقطه عطف کار در نظر گرفت, رابطه ای که عجیب شروع می شود و عجیب تر ادامه پیدا میکند, در نیمه ابتدایی فیلم نیز شاهد حضور کوتاه دختر در لندن هستیم که به طور اتفاقی در خیابان با دیوید برخورد میکند, رابطه ای که -به عقیده دیوید- بر اساس یک تصادف عجیب تر در اسپانیا ادامه پیدا میکند. رابطه این دو شکل گرفته و رفته رفته دختر, همسفر دیوید می شود, شاید بتوان گفت آنتونیونی بیشترین استفاده را از این کاراکتر می کند, با او شخصیت دیوید را کامل میکند و همچنین دغدغه اصلی اثر -مسئله هویت- را بار ها باز میکند. به عنوان مثال در سکانسی که این دو برای اولین بار یکدیگر را در یک بنای تاریخی می بینند بعد از آنکه دیوید شرح حال خود را برای دختر می گوید و از او میخواهد تا خود را معرفی کند, او می گوید “من دختری هستم که با کسی آشنا شده که قبلا کس دیگه ای بوده” وجودش برای کامل کردن دیوید است و بی او سرگردان و بی هویت. این وابستگی به دیوید در ادامه اثر بیشتر نمود پیدا می کند, حتی زمانی که دیوید از او می خواهد که برود, باز هم نمیتواند او را تنها بگذارد. در سکانسی از اثر که دیوید به ملاقاتی که در لندن با یکدیگر داشتند اشاره میکند, به او میگوید که در حال کتاب خواندن او را دیده و دختر پاسخ میدهد “آره, او باید من بوده باشم” تاکید فیلمساز بر کلمه “من”, دغدغه اثر که همان هویت است را میرساند, دیوید نیز بار ها هویتش را به دو دسته تقسیم میکند, “من” قدیمی و “من” جدید, “من” ی که با تغییر هویتش به وجود آمده. از طرفی نیز شاهد پیگیری های همسر و دوستانش برای پیدا کردن رابرتسون – “دیوید” – و فرار های دیوید و دختر از دست آن ها هستیم, خط داستانی ای که اگر در اثر خورده هیجانی حس می شود مدیون آن است, یک زنگ تفریح برای استراحت مخاطب میان روابط پیچیده شکل گرفته مابین دختر و دیوید, که البته مکمل مفاهیمی است که در این رابطه شکل می گیرد.

ضربه پایانی را اما آنتونیونی در سکانس آخر وارد میکند, “دیوید لاک” به همان سبکی که “دیوید رابرتسون” در بستر مرده بود دراز می کشد, دوربین آنتونیونی با همان کادر بندی های نیمه و تغییر سوژه هایش آرام و بدون کات به پنجره نزدیک می شود, سوژه ها نیز مدام تغییر می کنند, گاهی مانور روی دختر, گاهی ماشین پلیس که بالاخره آن دو را پیدا کرده اند و گاها مردم عادی, تعقیب سوژه ها و ورود به اتاق بدون کات, همسرش بالاخره پس از تلاش های فراوان شوهرش را پیدا کرده, از او سوال می شود که آیا این مرد را می شناسد, با تعجب پاسخ منفی میدهد و هنگامی که از دختر نیز همین سوال پرسیده می شود, او با آرامشی خاص تایید میکند. یک پایان کنایی درباره مفهوم هویت, دیوید لاک پس از این سفر دور و دراز “خود” قدیمی اش را کنار میگذارد و برای آشنایان قدیمی اش غریبه است, تنها کسی که این دیوید تازه متولد شده را می شناسد, دختر بی نام و نشان است. پیوست:

اختصاصی نقد فارسی





کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.









منتقد: علیرضا ایرانشاهی





مسافر یا حرفه:خبرنگار، دوازدهمین فیلم بلند انتونیونی است که شباهت های بسیاری به آثار قبلی او دارد از جمله آگراندیسمان. هر دو فیلم در ظاهر، داستانی جنایی دارند که فیلم را پیش می برند و در باطن به مسائل مهم جامعه اشاره دارند، استفاده از عناصر معماری، نور و رنگ هم که از شالوده های آثار انتونیونی به شمار می رود. فیلم را می توان از دو جهت بررسی کرد. داستان ظاهری فیلم، اشاره ای به سیاست های پشت پرده کشورهای قدرتمند، برای کنترل کشورهای دیگر و مداخله غیر مستقیم در امور داخلی این کشورهاست. چنان که در فیلم می بینیم، مخالفان و شورشیان کشوری کوچک در افریقا توسط یک قاچاقچی بین المللی اسلحه به نام رابرتسون، حمایت می شوند. مرگ مشکوک رابرتسون و تغییر هویت خبرنگار برای پیدا کردن ماجرا، ادامه داستان را رقم میزند. تنها تفاوتی که میتوان بین این فیلم و سه گانه مشهور آنتونیونی پیدا کرد همین وجود داستان جنایی و به طور کل وجود روایت است. روایتی که در سه گانه ی او محسوس نبود. اما از نظرمن، آنتونیونی در پس این داستان، در این فیلم هم یکی از دغدغه های بزرگ عصر حاضر یعنی بحران هویت و از خود بیگانگی را بیان می کند. از همان ابتدای فیلم حیرانی و گمگشتگی خبرنگار به خوبی نشان داده می شود. سکوت سنگین، گیر کردن ماشین او در شن، گم شدن در بیابانی بی آب و علف، کلاقگی و تلاشهای بی سرانجام او برای رسیدن به هدف و کلنجار رفتن با محیط به نوعی بحران های درونی او را نشان می دهد. حیرانی خبرنگار در بیابان نمادی از درگیری و دغدغه درونی و از خود بیگانگی و گمشگتگی اوست. او فردیست که خود را گم کرده و بی هویت است. عدم توانایی برقراری ارتباط با میحط اطرف و عبور آدمهای دیگر از او هم نشان از بی تفاوتی انسانها و محیط اطراف نسبت به انسان های دیگر است. انسانهایی که به اندازه یک دنیا از یکدیگر دورند و حتی زبان همدیگر را هم متوجه نمی شوند و به هیچ وجه نمی توانند همدیگر را درک کنند.

در پی این بی هویتی، خبرنگار دست به دزدیدن هویت دیگری میزند. به راستی انگیزه ی او از این کار چه می تواند باشد ؟ شاید زیبا بودن زندگی تاجر از دور بتواند یکی از دلایل باشد. اما مطلبی که به ذهن می رسد این است که معمولا انسانی که در بحران است به دنبال سریع ترین راه خروج می گردد و نه منطقی ترین آن. در ابتدا این هویت جدید برای خبرنگار خوب پیش می رود اما این زندگی جدید هم مشکلات و دشواری های خود را رو می کند. باز هم اشفتگی او را رها نمی کند و مدام گریبانگیر اوست، می توان تعقیب و گریز های متوالی و رفت و امدهای مکرر از جایی به جای دیگر و دوباره عدم برقراری ارتباط با انسانهای دیگر و نفهمیدن زبان انها را نشانی از این آشفتگی دانست. در فیلم دیالوگهای قابل تامل زیادی به چشم می خورد اما از نظر من دیالوگی که پیرمرد در پارک به لاک می گوید یکی از بهترین آنهاست. پیرمرد( در اشاره به بچه ها): خیلی از اونا رو دیدم که بزرگ شدند، خیلی ها به بچه ها نگاه می کنند و فکر می کنند دنیای جدیدی در حال خلق شدنه، اما من وقتی اونا رو نگاه میکنم، یاد یه مساله غم انگیز تکراری و قدیمی می افتم که هی تکرار میشه و راه گریزی هم نیست، کسل کننده است. از نظر من این دیالوگ به نوعی عمق فاجعه ایست که آنتونیونی سعی دارد در تمامی فیلمهایش به آن اشاره کند. تکرار و روزمرگی و نا امیدی و انتقال اینها به نسل جدید. نسلی که در این از خود بیگانگی و به دنیا می آیند.

بحران روابط انسانها هم که به نوعی پای ثابت فیلم های آنتونیونی است و در این فیلم هم به دفعات به آن اشاره شده است. انسانهایی که حتی یکدیگر را نمی شناسند در کنار یکدیگر قرار می گیرند و رابطه ای را شکل می دهند. انتهای این فیلم هم مانند سکانسهای پایانی اکثر فیلمهای آنتونیونی بسیار زیبا و قابل تامل است. دوربینی که آرام ارام به سمت پنجره حرکت میکند، از بین میله ها عبور می کند و درحالی که زندگی عادی اهالی را نشان می دهد در کمال زیرکی پرده از معمای قتل داستان هم بر می دارد. دوربین همچنان بدون کات در حال چرخش است و اتفاقات مختلف را به تصویر می کشد تا اینکه بالاخره در پشت میله ها بی حرکت می ایستد. اما در سکانس انتهایی انتونیونی حرف اخر خود را می زند. خبرنگاری که با دزدین هویت، قصد معنادار کردن زندگی خود را داشت، همه چیز را از دست می دهد و حتی همان هویت قبلی را هم دیگر ندارد، حتی همسرش هم او را نمی شناسد. در این بین دختری هم که ادعای شناختن او را دارد هم او را نمی شناسد و تنها به ظاهر می تواند او را شناسایی کند. همانطور که در جواب پلیس مبنی بر شناختن مقتول، فقط می تواند بگوید بله و هیچ توضیح دیگری نمی تواند بدهد چون در واقعا او هم هیچ شناختی از مقتول ندارد. و در انتها دوربینی که دوباره زندگی روزمره و تکراری ساکنین را نشان می دهد. اما نکته ای که باز هم باید به ان اشاره کرد استفاده از معماری و فضا در توصیف شخصیت هاست. با کمی دقت می توان از فضاسازی، به حس و حال شخصیت داستان پی برد. در ابتدای فیلم، مغشوش بودن لاک از فضای اطرف پیداست. بیابان، خانه های بومی و رنگ رو رفته، هوای گرم که حس کلافگی را به خوبی منتقل می کند. در ابتدا وقتی خبرنگار خود را به جای تاجر جا می زند و به ظاهر همه چیز درست می شود، فضا هم تغییر میکند، پارکی سرسبز و پر از درخت ، جاده ای زیبا که دو طرف ان پر درخت است، و مهمتر از همه با کشاندن فیلم به یکی از مهمترین آثار معماری اسپانیا یعنی خانه ی میا اثر معمار بزرگ اسپانیایی آنتونی گادی، فضا سازی بسیار چشم نوازی را برای مخاطب به وجود می آورد. و در انتهای فیلم وقتی زندگی دوباره بیرحمی خود را نشان می دهد، فضاسازی ها هم به تناسب تغییر میکند. دوباره هوای گرم و خانه های بومی و رنگ رو رفته خود نمایی می کنند.مسافر، فیلمی است زیبا و عمیق با داستانی منحصر به فرد، ریتمی بسیار کند، که می توان ساعتها در مورد تک تک سکانسهای آن بحث کرد.

اختصاصی نقد فارسی





کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت نقد فارسی” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.





منبع : نقد فارسی



 

نوشته: admin2
تاریخ: 10 آذر 1394
بدون نظر