نقد و بررسی فیلم The Match Factory Girl (دختر کارخانه ی کبریت سازی)

به نقل از رس فیلم :

 





The Match Factory Girl (دختر کارخانه ی کبریت سازی) —-۱۹۹۰ درام،کمدی ۶۸ دقیقه





امتیاز شما

80
( 1 رأی )

کارگردان : Aki Kaurismäki

نویسنده : Aki Kaurismäki

بازیگران : Kati Outinen, Elina Salo, Esko Nikkari

خلاصه داستان : آیریس کارگری جزء در بخش بسته بندی یک کارخانه است. او با ناپدری و نامادری اش زندگی می کند و مجبور به تاًمین هزینه های زندگی آنهاست. او به شکل بسیار اتفاقی و به علت خرید لباسی مورد علاقه اش، از طرف آنهاتنبیه می شود و از همین جا به مسیری می افتد که زندگی اش را کاملاً دربرمی گیرد و باعث تغییر سرنوشتش می شود.

 





منتقد: دانیال قاسمی





سه گانه ایی که مطبوعات و منتقدین به آن نام پرولتاریا داده اند با فیلم دختر کارخانه ی کبریت سازی به پایان می رسد. اگر چه خود کارگردان بنابر مصاحبه ایی که داشته است چندان با ترکیب لفظی سه گانه ی کارگری همدلی ندارد1. چون از نظر او آگاهی طبقاتی ایی که لازمه ی پرولتر بودن است در آنها موجود نیست. بنابر گفته ی کوریسماکی این افراد بهتر است به عنوان بازندگان سر به زیری در نظر گرفته شوند که تنها قادرند رنج و سختی بکشند و از چیزی خبر ندارند. کسانی که با نادانی های خاص خود موقعیت های کمیک وار و ترحم برانگیزی را می آفرینند که هسته ی اصلی طنز گزنده ی مدنظر کارگردان را فراهم می آورد. کافی است در این رابطه به عنوان نمونه، بی آلایشی و ساده دلی شخصیت تایستو(Turo Pajala) در فیلم آریِل(فیلم دوم همین سه گانه) یا رودولفو، مارسل و شونارد در زندگی کولی وار(La vie de Boheme) را به یاد آورید. می شود گفت که تم کلی مورد توجه در آثار این کارگردان فلاکت و نادانی جمعی نوع بشر است و از نظر او هرکسی به نحوی دچار بدبختی و نادانی است. این تریلوژی به طور واضح مفاهیم فوق(فلاکت و عدم آگاهی) را در بطن یک بررسی طبقاتی و نه لزوماً ایده ئولوژیک قرار داده است.

اما فیلم حاضر با نمایش جمله ایی بدین مضمون آغاز می شود.” انگار که در اعماق جنگلی دور از اینجا، از سرما وگرسنگی مرده اند”. پس از این یک کنده ی درخت را میبینم که در میان ابزارآلات گوناگون ابتدا پوسته اش گرفته می شود و سپس به قطعات کوچکتری و درنهایت به کبریت های ریزی تبدیل شده و بسته بندی می شود تا روانه ی فروش و مصرف گردد. بدون شک آغاز فیلم با این نما هدفی در پی دارد. هرچند که روایت فیلم بسیار سرراست، سهل و بدون پیچیدگی است اما مطمئناً ورای این لایه های ظاهری و از جوانب مختلف امکان بررسی های گوناگون آن وجود دارد و نوشته ی ذیل به صورت سمبولیک و مختصر در پی بررسی این هدف برآمده است. کنده ی درخت همان آیریس(Kati Outinen) است. کسی که در میان جهانی از ناشناخته ها قرار دارد و آنقدر با وضع موجود بیگانه است که تا سکانس بعدی کمترین گفته ایی از او شاهد نیستیم. شاید او نمی داند که چرا اینجاست(ناآگاهی) و چرا تا این اندازه در رنج است(بازندگی). دختری که به میان مناسبات دنیا پرت شده است و او کوچکترین نقشی در آنها نداشته و ندارد. همین مناسبات و عدم اشراف او بر آنهاست که نابودی به بار می آورد.

در مرحله ی بعد آیریس به دلیل تخلف از قوانین(خرید لباس مورد علاقه و تحمیل هزینه ی اضافی بر خانواده) مجبور می شود برای عادی سازی وضع(تقاضای ناپدری و نامادری اش) تن خود را در اختیار دیگری بگذارد و مجبور به تن فروشی می شود که برابر با عریان شدن کنده درخت ابتدای فیلم و اولین ضربه ی وارد شده به او است. از این لحظه سیر قهقرایی و سقوط او آغاز می شود. چرا که اساساً موقعیت تناقضی غیرقابل حل در بر دارد. تصوراتی که او از روابط رمانتیک دارد آنقدر خام دلانه اند که بیننده ی فیلم برخوردهای آیریس را با مرد مورد علاقه اش خنده دار خواهد دانست(جایی که طنز سیاه فیلم به شدت خودنمایی می کند). در این حالت نه دختر درک صحیحی از عشق و موقعیت خود دارد و نه اطرافیان طالب عشق او هستند، درست به مانند درخت و دستگاههای سرد و سخت کارخانه که هیچ درک متقابلی از هم ندارند. آیریسی که در جهان انسان هایی زندگی می کند که همگی مثل جزیره هایی از دیگری جدا افتاده اند، غافل از اینکه خودش هم حاصل و بَرآمد جهان کنونی است با تمام نقاط ضعف و پلیدی های آن. هر چند که وی رگه هایی از حیات را مانند یک درخت در خود دارد اما در برابر ضربات سخت آهن نمی تواند دوام بیاورد. مرد(Vesa Vierikko) به راحتی هر چه تمامتر او را پس می زند و این دومین ضربه ایی ست که به دختر وارد می شود.

آیریس پس از اتفاقاتی که این رابطه برایش به بار می آورد سومین ضربه را هم متحمل می شود. او شروع به فروپاشی و خرد شدن می کند. آیریس دیگر حیات ندارد بلکه به خرده ریزه هایی از کبریت تبدیل شده است که کارش به آتش کشیدن است. وی پس از سرخوردگی از انسان ها تصمیم به ویرانگری می گیرد. ابتدا فرد مورد علاقه ی خود را به کام مرگ می فرستد، سپس اولین کسی را که به او اظهار علاقه می کند و در نهایت ناپدری و نامادری اش را تا در نهایت خود دستگیر و نابود شود. در نهایت اگر بخواهیم طبق دیدگاه و منطق کارگردان به قضاوت برآییم، دلیل تغییر و تبدیل دخترک را از انسانی معصوم به موجودی که با خونسردی چند قتل را انجام می دهد می توان این دانست. دختر بدون آگاهی پا به جهان گذاشته است و بدون آگاهی در آن به زیستن ادامه می دهد. حاصل جمع عدم درک اوضاع و وارد آمدن فشارهای بیرونی به او سرانجام باعث می شود که به جای عمل کنشی و خلاقانه(که لازمه اش فهم جهان است) به شکل غریزی و واکنشی رفتار کند. او بازنده به جهان وارد شده و بازنده از آن خارج می شود. زیرا تقدیری جز این برایش وجود ندارد.

اختصاصی http://www.rosfilm.net





کپی برداری و نقل این مطلب به هر شکل (از جمله برای همه نشریه‌ها، وبلاگ‌ها و سایت های اینترنتی) بدون ذکر دقیق کلمات “منبع: سایت http://www.rosfilm.net” ممنوع است و شامل پیگرد قضایی می شود.






گفت و گویی کوتاه با کوریسماکی ( گفت و گو قبل از سال 1990 انجام گرفته است.)

•چطور شد که سر از صنعت سینما درآوردید؟

بر حسب تصادف. به درد شغل‌های شرافتمندانه نمی‌خوردم و باید یه کاری می‌کردم.

•چی کار کردین؟

فیلم ساختم. قبلش تو کار ساختمون سازی بودم.

•ساختمون سازی؟

بله. در پایین‌ترین سطح صنعت: ساخت و ساز.

•بعد یک دفعه وارد صنعت سینما شدین؟

بله. اینطوری. (بشکن می‌زند)

•جالبه.

کارم رو با فیلم‌نامه‌نویسی و بازیگری در نقش‌های مختلف شروع کردم.

•درسِ بازیگری خوندین؟

نه. درسِ سینما هم نخوندم. نه، من توی دو سه تا فیلم بازی کردم که زیاد موفق نبودن.

•فیلم‌های شما پس‌زمینه‌ی اجتماعی قوی‌ای دارن. آیا شما در فنلاند درگیر مسائل سیاسی هستید؟

نه، درگیر نیستم. درگیر هیچی نیستم.

•اما اهمیت می‌دین.

خب، من محافظه‌کار نیستم.

•عنوان سه‌تا از فیلم‌های شما «سه‌گانه‌ی پرولتاریا» است. این عنوان از شما بوده یا تهیه‌کننده؟

من خودم تهیه‌کننده ام بنابراین هیچ تهیه‌کننده‌ای پشتم نیست. نه، این عنوان مال خودمه. من اول عنوان رو پیدا می‌کنم و بعد براش فیلم‌نامه می‌نویسم. برای فیلم آریل تا مدت‌ها هیچ عنوانی نداشتم. یه روز داشتم موتورم رو تعمیر می‌کردم که یه موتور انگلیسی قدیمی آریل بود و به ذهنم رسید که اسمش رو روی فیلمم بذارم.

•شما «سه‌گانه‌ی بورژوازی» هم می‌تونین بسازین؟

نه، نمی‌تونم. اونوقت دچارِ … حتی اگه بخوام هم نمی‌تونم. در بین بورژواها، همین استعداد ناچیزم رو هم از دست میدم. من به این فیلم‌ها نمی‌گم «سه‌گانه‌ی پرولتاریا»، بلکه اینها «سه‌گانه‌ی بازنده‌ها» هستن. یک قدم عقب‌تر از پرولتاریا. این افراد حتی آگاهی طبقاتی هم ندارن، صرفاً یه سری بازنده‌ی سربه‌زیرن. اگه بهشون گفته شه که می‌تونن اتحادیه تشکیل بدن، میرن تشکیل میدن اما اصولاً در همین حد هم آگاهی ندارن. بنابراین پرولتاریا کلمه اشتباهیه. بازنده بهتره.

•برخی از فیلم‌های شما پایان بدبینانه‌ای دارن. برخی دیگه‌ کاملاً خوشبینانه‌ان. خود شما بدبین هستین یا خوشبین؟

بعضی‌وقت‌ها کاملاً بدبین‌ام. بعضی‌وقت‌ها یه کمی خوشبین. بستگی داره. من همیشه تصمیم می‌گیرم پایان فیلم‌هام غم‌انگیز باشه… اما بعد دلم برای شخصیت‌هام می‌سوزه و در لحظه‌ی آخر، یه پایان شاد رو انتخاب می‌کنم.

•معمولاً فیلم‌های شما رو با صفات تیره، سنگدلانه، واقع‌گرایانه و دارای طنز قوی توصیف می‌کنن.

خب، من در مورد سنگدلانه موافق نیستم. شاید واقع‌گرایانه باشن که اینم همون معنی رو میده. اما نه خیلی… در واقع، به نظرم حتی خیلی واقع‌گرایانه هم نیستن. سینمای واقع‌گرایانه یه چیز دیگه است. من بیشتر ترجیح میدم بگم ملودرام تا واقع‌گرایانه. ملودرام سنگدلانه است و در عین حال دارای طنزه. من همیشه کارم رو با … واقع‌گرایی روزمره و موقعیت‌های روزمره شروع می‌کنم، بعد همین‌طور تیره و تیره‌تر میشه و دست آخر یه ملودرام شکل می‌گیره. حتی نور هم تغییر می‌کنه. اولش معمولیه و بعد آخرسر فقط یه سایه بزرگ میشه دید.

•شما هم تهیه‌کننده هم نویسنده هم کارگردان و هم تدوین‌گر فیلم‌های خودتون هستین؟

بله. به اصطلاح مولف‌ام. به نظر من مولف یعنی این که کسی بهت نگه چی‌کار کنی. تهیه‌کننده بالا سرت نباشه. این در شرایطی اتفاق می‌افته که اختیار تام داری و می‌تونی در مورد هر چیزی تصمیم بگیری و کسی بهت امر و نهی نمی‌کنه.

•چطوری پول در میارین؟

از طریق یه دلال چینی شرط‌بندی که توی منهتن زندگی می‌کنه.

•ثروتمنده؟

اون؟

•بله.

دیگه نه. روی فیلم‌های من سرمایه‌گذاری کرد.

•الان دارین توی انگلیس یه فیلم جدید می‌سازین؟

بله.

•آیا این یه تغییر در کارتون به حساب میاد و یه دوره جدیده یا این که همون پس‌زمینه و همون دغدغه‌ها رو حفظ کردین؟ همون داستان همیشگیه. صرفاً لوکیشن و ملیت کاراکترها تغییر کرده. فقط همین… البته امیدوارم. اسمش هست: «من یک قاتل اجیر کردم». داستان یه بازنده است، یه مرد بدبخت… که می‌خواد خودکشی کنه اما خیلی می‌ترسه و برای همین یه قاتل اجیر می‌کنه. اگه بیشتر از این تعریف کنم داستان لوث میشه… پایان‌خوش هم داره.

•واقعاً؟

بله. غیر از مورد قاتل اجیرشده. و به طریقی هم قهرمان داستان. بعدش میرم یه فیلم توی پاریس می‌سازم. از هفدهم فوریه سال آینده کلید می‌خوره.

•فیلم‌نامه‌اش رو نوشتین؟

نه اما فقط یه هفته وقت می‌خواد. من ایده رو دو سه ماه توی سرم نگه می‌دارم و بعد ظرف دو سه روز می‌نویسمش.

•کل فیلم‌نامه به همراه دیالوگ‌ها؟

بله. اما اغلب اوقات هیچی نمی‌نویسم. مثلاً برای فیلم «دختر کارخانه کبریت‌سازی» هیچی ننوشته بودم. همش فی‌البداهه بود.

•دیالوگ‌ها؟

نه، کل داستان فی‌البداهه بود. از ابتدا شروع کردم و جلو رفتم. بعدش چطوری میشه؟ اینطوری میشه

•دوست دارین با، به قول معروف، ستاره‌ّهای سینما فیلم بسازین؟

منظورتون بازیگرها است؟

•بله. هیچ وقت این کارو نکردم.

•احیاناً بهش فکر هم نکردین؟

من صرفاً دوست دارم بازیگرهای خوب داشته باشم. ستاره‌های واقعی از توان مالیِ من خارج ان. و اگه پول داشتم هم باهاشون کار نمی‌کردم. بازیگرهای هالیوودی؟

•بله.

عمراً!

منبع گفت و گو: رها فیلم

منبع : نقد فارسی

دسترسی آسان به این نوشته لینک کوتاه
QR Code For:  نقد و بررسی فیلم The Match Factory Girl (دختر کارخانه ی کبریت سازی)